|
من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد!!!!!!! امروز رفتم توی یه سایت مذهبی چرخ میزدم... یه جایی دیدم نوشته هر که میخواهد دل تنگت بگو... داشتم فکر می کردم چی بنویسم! دلم تنگه یا نه؟؟!! با خودم گفتم چرا دلم تنگ باشه؟؟!! وقتی اعتقاد دارم که خدایی به این مهربانی هست که همیشه کنارمه.... خدایی که توی آسمانهای بالا نیست بلکه از رگ گردنم به من نزدیکتره ، "و خدایی که در این نزدیکیست!!"، خدایی که دوستم داره و من ایمان کامل دارم که هیچ وقت تنهام نمیذاره!! حتی اگه بهش کفر بگم! حتی اگه قدرش رو ندونم... خدایی که آنقدر بزرگواره که آدمها رو دوست داره با تمام وجود،آدمهایی که فقط خدا رو دوست دارن وقتی آرزوهاشونو بر آورده می کنه!! داشتم فکر می کردم این همه عظمت، این همه بزرگواری، این همه عشق! وقتی آدم همچین خدایی داره دیگه به قول مامانم چیش کمه"مگر اینکه خوشی لگدش زده باشه " دیدم با وجود همچین خدایی که توی تمامی لحظه هام زندگیم احساسش می کنم،"خدایی که همیشه با من بوده و هست!"، دیگه دلتنگی اصلا معنی نداره، داره؟؟ برای همین منصرف شدم از اینکه چیزی بنویسم، نگاه نوشته های آدمها کردم!!! نمیدونم چرا یکدفعه یاد بچگی هام افتادم؟! یاد یه بازی که وقتی بچه بودیم میکردیم.. توی این بازی یه نفر دستاشو می آورد جلوی صورت آدم و دو بار دستاشو محکم به هم میزد ( کف زدن! ) و هر بار یه جمله رو میگفت، اول میگفت؛ از خدا بترس!!!!!!!!!!!!!!! و بعد میگفت؛ از سگ سیاه نترس!!!! ( نمی دونم سگ سیاه نماد شیطان بود یا صدام یا آمریکا !!!) و برنده کسی بود که وقتی میگفتند از خدا بترس پلکاشو به هم بزنه ( این نشان دهنده ترس از خداست!!) و وقتی میگفتند از سگ سیاه نترس! پلکاشو به هم نزنه!! ( یعنی از سگ سیاه نترسه!) خوب معمولا آدم برای بارهای اول آدم نمی تونه کنترل کنه و هر بار که دستشونو می یارند نزدیک صورتش میبره عقب و پلک میزنه ... مخصوصا اگه با یه بچه پنج ساله طرف باشی چون به جز پلک زدن کلی خندشم میگیره وقتی می خواد بازی کنه ( اما این یه بازی جدی بود و شو خی نداشت و یادمه من لپامو محکم میگرفتم با دستام که خندم نگیره!!) خلاصه کلام من بعد از کلی تمرین بلاخره تونستم و جلوی پلک زدنم رو بگیرم... اما اینبار یه اشتباه بزرگ کرده بودم اون همه اینکه مفهوم بازی رو اشتباهی دریافت کردم و اون اشتباه این بود که من میگفتم از خدا نترس و از سگ سیاه بترس!!! و چشمام رو هم به عکس می بستم!! یه روز که همه بچه ها با هم جمع بودیم با افتخار رفتم جلو و گفتم من هم بلدم از این بازی ها بیاین ببینید!!! یکی از بچه ها که همین الان هم یه سیستم مذهبی خیلی خشک هست آمد جلو صورتش رو توی فاصله 35 سانتی از صورتم گرفت و توی یه چشمام نگاه کرد ( قابل توجه: ما دو تا خیلی از هم بدمون می آمد چون از همون بچگی خیلی خشک و جیغ جیغو بود !! ) یه نگاه که یعنی هه خیال کردی الان همچین از ترس چشاتو ببندی! و بعد دستاشو آورد جلو با صدای جدی گفت از خداااااااا بترس و کف زد ...... و من چشمامو نبستم و وقتی گفت؛ از سگ سیاه نترس و دوباره دستاشو به هم زد من چشمامو بستم.. یه دفعه یه نگاه پیروز مندانه توی چشمام کرد و داد زد گفت بچه ها نگاه کنین از خدا نمی ترسه!!!!!!!! من مات و مبهوت نگاش کردم.... همه به یه حالتی سرزنش نگام کردند ( تا حالا چشمای ماهی های مرده رو نگاه کردین؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 10:29 توسط شبحی نا ارام |
سلام به دوستای گلم ، این بار با موضوع کاملاً متفاوت اومدم موضوع این بار با بقیه فرق میکنه حداقل برای من خیلی جدید و جالب بود ، توی راه بودم که موبایلم زنگ خورد یکی از دوستانم بود که بهم گفت سریع خودت رو برسون جایی که میگم یه سوژه تازه واست دارم منم زیاد معطل نکردم و خودمو رسوندم به دوست مددکارم و اما داستان ... زن بیچاره هق هق میكرد و اشك میریخت . قتی دلیل اون همه بیتابی و درد را پرسیدم. با نگاهی كه شادی فرسنگها از اون فاصله داشت گفت: «باورتون میشه بچه هفت ساله به جرم مزاحمت برای نوامیس محاكمه بشه؟ پسرم ساسان زندگی ما رو سیاه كرد. اون بچه آدم نیست، بچه شیطانِ . دیگه حاضر نیستم حتی یك روز اونو نگه دارم. هیچ شباهتی با بچههای عادی نداره. »و بعد كه آرومتر شد، تعریف كرد: + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 10:26 توسط شبحی نا ارام |
دختر 9سالهای كه سختترین لحظات زندگیاش را در كنار پدر هوسران و دوستانش گذرانده و مورد آزار جنسی قرار گرفته بود، سرانجام با اقدام مادر نجات یافت. + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 10:14 توسط شبحی نا ارام |
باز هم حقیقتی تلخ زهرا فقط ۱۱ سال داشت خواست "درس بخواند، روزنامه نگار شود و از دخترهای بدبخت دفاع کند". به هیچ کدام از آرزوهایش نرسید. پدرش می خواست به مردی ۳۵ ساله شوهرش دهد . دخترک تنها بود و بی پناه. مخالفت که کرد کتک خورد، بیشتر از همیشه، طاقتش که تمام شد خودش را کشت. با قرص برنج. چند روز پیش از خودکشی زهرا مادرش خبردار شده بود که می خواهند دخترش را شوهر دهند، یکی از همسایه ها خبرش کرده بود تا شاید بشود جلوی فاجعه را گرفت. "تلفن زدم به مغازه پدربزرگش، التماسش کردم که با لیلا این کار را نکنند، که زندگی اش را خراب نکنند. گفتم خودم می آیم و می برمش. خودم خرجش را می دهم. به حرفم گوش نکرد. گفت دختر باید برود خانه شوهر چند سال اینور و آنورش چه فرقی می کند." اینها را لیلا می گوید. زن ۳۵ ساله ای که هنوز باور نمی کند دخترک ۱۱ ساله اش خودش را کشته است. از شوهرش که جدا شد، مهریه و نفقه و جهاز و همه حق و حقوقش را بخشید و در عوض حضانت زهرا را گرفت. چند سال بعد وقتی برای ۸ میلیون تومان بدهی به زندان افتاد زهرا را به خانواده پدرش دادند و دخترک در تمام این چهار سال اجازه یک تماس تلفنی با مادرش را نداشت:"زندانی که شدم هشت ماهی زهرا با من بود. هم زهرا و هم دختر دیگرم که شش ماه داشت. پا به پای من زندان را تحمل می کرد و دم برنمی آورد . یک بار که پدرش آمد ملاقاتش نرفت. اینقدر جیغ کشید و گریه کرد که زندانبان ها رضایت دادند و نبردندش برای ملاقات..می ترسید از پدرش. نمی خواست ببیندش. یک روز پدر همسر دومم آمد ملاقات و گفت زهرا را بده ببرم بیرون اسمش را بنویسم مدرسه. بچه را که بهشان دادم ، یک هفته بعد فهمیدم او را پیش پدرش برده اند. توی زندان کاری از من برنمی آمد. حتی نمی گذاشتند با دخترم حرف بزنم. سه سال تمام از زهرا بی خبر بودم." چند ماه پیش بود که لیلا از زندان مرخصی گرفت تا بدهی هایش را قسط بندی کند. همه امیدش این بود که برای مهرماه زهرا را پیش خودش بیاورد. رفت شهرستان و دو اتاق کوچک در یک زیر زمین اجاره کرد تا با خیاطی خرج خودش و پسر ۲ ساله اش که در زندان بدنیا آمده بود را بدهد.
پدر کودکش وقتی که او زندان بود غیابی طلاقش داده بود. بهانه اش این بود که زنش زندانی است و نگفته بود که بخاطر ضمانت بدهی های من زندانی شده. نگفته بود که من فرار کرده ام او بخاطر من دارد تاوان می دهد. راهی هم برای اثبات این ادعاها نبود. هیچ کس را نداشت و باید روی پاهای خودش می ایستاد و همه چیز را دوباره می ساخت. مثل آن روزهایی که زهرا داشت می مرد و او با فروش کلیه اش دخترک را مداوا کرد و یک چرخ خیاطی خرید و دوباره سرپا شد:"هپاتیت A داشت. دکتر گفته بود اگر درمان نشود هپاتیت B می گیرد. پدرش چند ماهی می شد رفته بود و هیچ خبری ازش نداشتیم. هیچ کس هم نبود که کمکی بکند. کلیه ام را فروختم یک میلیون. پانصد هزارتومانش را دادم خرج بیمارستان زهرا. با بقیه اش چرخ و وسائل خیاطی خریدم و دستم دخترم را گرفتم و رفتم تهران." همه آن روزها گذشت، لیلا دوباره زندگی اش را ساخت. دوباره ازدواج کرد. یک دختر دیگر بدنیا آورد، چکهای شوهرش که او پشتش را امضا کرده بود برگشت خورد و دوتایی به زندان رفتند. شوهرش فرار کرد ولیلا ماند با همه بدهی ها و بالاخره توانست از آن زندان لعنتی بیاید بیرون و حالا همه فکر و ذکرش زهرا بود. اگر طلاق نامه ازدواج دومش را نمی گرفت شاید هیچ وقت نمی توانست زهرا را بدست آورد. هم زهرا را و هم دو کودکش دیگرش را. می دانست که اگر طلاق نامه نداشته باشد حضانت بچه ها را از او می گیرند. به هردری زد و بعد چند ماه طلاق نامه اش را گرفت تا بتواند سراغ زهرا برود. هنوز روبراه نشده بود که همسایه ها از اهواز زنگ زدند که دخترت در بیمارستان است. خودش را کشته.. + نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388 17:1 توسط شبحی نا ارام |
دخترک:"کودکم را در اشپزخانه به دنیا اوردم . داشتم غذا درست می کردم ." پدر: "خاک بر سرت باید خودکشی می کردی " این دختر 12 ساله مورد تجاوز برادر 27 سا له اش قرار گرفته وباردار شده است. او را ابتدا به جرم زنای با محارم به دادگاه اورده بودند اما وقتی قضات زندگی دردناک وی را شنیدند پرونده به نفع دخترک چرخید و او حالا در مقام شاکی قرار گرفته است. دخترک یک سال پیش در خانه پدری اش مورد تجاوز قرار گرفته و باردار شده بود. او که حالا از خانه طرد شده از سوی دادگاه به بهزیستی سپرده شده است. وقتی این دختر زندگی پر از دردش را برای قضات تعریف کرد اشک از چشمان انها جاری شد و انقدر انها را تحت تاثیر قرار داد که رسیدگی به پرونده های دیگر را به بعد موکول کردند . دخترک می گوید : برادرم معتاد است او همیشه در حالت خماری به سر می برد اما نمی دانم چطور ان شب حالش خوب بود . از من خواست برایش چای بیاورم حدود 12 شب بود من ظرفهای غذا را شسته بودم و می خواستم بخوابم . رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم . برادرم داشت فیلم نگاه می کرد . من را صدا زد و گفت فیلمش خوب است حالا که پدر خوابیده تو هم می توانی ببینی . وقتی فیلم را دیدم یک جوری شدم خیلی خجالت کشیدم . یک زن و یک مرد در فیلم بودند که کارهای خیلی بدی می کردند و بعد گفتم من نگاه نمی کنم . رفتم به رختخوابم .پتو را تا سرم کشیدم قلبم تند و تند می زد . اما نمی دانم چرا می ترسیدم از زیر پتو بیرون بیایم . حدود یک ساعت از فیلم گذشته بود . من انقدر ترسیده بودم که حتی خوابم نمی برد . از زیر پتو فیلم را یواشکی می دیدم . یک دفعه برادرم به من حمله کرد قلبم خیلی تند می زد. جلوی دهانم را گرفت و با گذاشتن انگشت اشاره روی بینش به من گفت ساکت باش . بعد لباسهایم را در اورد و ........... خون همه تشکم را گرفته بود، من درد داشتم نمی دانستم باید چه کنم . وقتی برادرم مرا رها کرد به دستشویی رفتم بدنم را شستم بعد لباس تمیز پوشیدم. + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 12:42 توسط شبحی نا ارام |
حقیقت تلخ عزیزان همیشه حقیقت تلخ بوده و ما در جامعه ای زندگی می کنیم که فقر و فحشا بیداد می کنه ... داستانی که من در زیر برای شما گذاشتم جزء حقایق آن است ، دیروز این داستان سیاه رو یکی از دوستانم برایم mail کرده بود و من با اجازه دوست نازنینم والبته با تغیراتی که خود ایشان انجام دادند عینا برای شما عزیزان گذاشتم ... اما نمی دونم آخرش چی می شه ولی خدا به همه ما رحم کنه هیچکدام از مسئولین نه به فکر هستند و نه دلشان میسوزه. واقعاً خدا چه باید کرد ؟؟؟ چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و کی؟ «امین» را میگویم. پسر ١٢ سالهای که برایم از خصوصی ترین راز دردناک زندگیش گفت.غالباً این منم که بدنبال خبر و ماجرا میروم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا که با یک s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!ده دوازده روز قبل پیامکی روی تلفن همراهم گرفتم که «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسرکی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار کرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی که توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.» راستش فکر کردم شاید مادرش،فروشنده یکی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»کمی مکث کرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوک شدم.اما زود مسلط شدم و کمی آرامش کردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی که پسرک درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت که یقین کردم باید او را ببینم!امین یک پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یک لحظه» هم فراموش نکنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان کرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد کمک به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ کمکی نتوانسته ام به او و خانواده اش بکنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می کنم تا نه اسمها و نه مکانها،هویت او را فاش نکند.پس امین یک اسم مستعار است برای پسری که مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری که بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود که بهتون اعتماد کردم.با اینکه چندتا مرد دیگه ای که بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ کردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم کردین.همون موقع حس کردم نیاز دارم با یک بزرگتر حرف بزنم!یکی که مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینکن هیکلش گنده شده باشه!» حس کردم پسرک باید خیلی رنج کشیده باشد که اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» کرده است! مادرش که «یک تنه» سرپرستی او و خواهر کوچکترش را برعهده دارد و زن جوانی است که امین می گوید «زنی معصوم مثل یک فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملکت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» که در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده که فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی که مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی کند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این ترکیبی نیست که یک بچه ١٢ ساله به کار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است که گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر کردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»! مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او کلی با خدایش حرف زده و نجوا کرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه کرده! کسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می کرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست که او با خدا چه ها گفته است؟ ادامه مطب رو حتما بخونید ... نظراتون برام خیلی مهمه ... پس یادتون نره ... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 11:38 توسط شبحی نا ارام |
دوستای نازنینم اینا حقیقتی از زندگی تلخ جامعه ماست .... از همتون غذر خواهی می کنم که نمی تونم زود بهتون سر بزنم .... و حالا این ماجرای تلخ .... زمانی که دخترک را در پشت میله های زندان دیدم اصلا باور نمیکردم او نیز خلافکار باشد زیرا چهره ی معصومش خبر از غمی بزرگ میداد اسم؟الهه هستم و 20 سال دارم جرم؟فساد و فحشا چرا به این کار روی آووردی؟ اشک امانش نمیدهد و با بقض میگوید: 15 سال داشتم که پدر و مادرم در یک حادثه ی رانندگی کشته شدند از آن زمان به بعد با برادر بزرگم زندگی میکردم که 27 سال سن داشت روزهای خوش ما به آخر رسید زیرا برادرم معتاد به حشیش شد بدبختی هایم دو چندان شد زیرا برادرم تمام وسایل منزل را صرف خرید مواد میکرد به قدری آلوده شده بود که از 50 متری مشخص بود معتاد است برادرم مرا وادار به تن فروشی میکرد و هرشب مرا به مردان ثروتمند اجاره میداد زمانی که اعتراض کردم با سیم کولر به جانم افتاد و مرا تهدید کرد اگر به حرفش گوش ندهم مرا خواهد کشت از آن به بعد هرروزآرزوی مرگ میکردم خسته شده بودم از همه کس از مردانی که به زور به من تجاوز میکردن از مردانی که با دندانهایی زرد و دهنی بد بو مرا میبوسیدند از برادرم که مرا قربانی اعتیاد خودش کر د هرگز برادرم را نخواهم بخشید چگونه دستگیر شدی ؟ برادرم مرا به فردی به نام اصغر خرگوش اجاره داده بود و در مقابل ازش مواد میگرفت روزی اصغر خرگوش مرا به خانه ی فسادی برد و مرا وادار به رابطه نامشروع با همدستش کرد در همین موقع بود که ماموران انتظامی آنجا را محاصره کردند و مرا دستگیر کردند از برادرت خبری نداری؟ برادرم چندی پیش بر اثر تزریق سرنگ هوا مرد حکمت چیست ؟ گریه امانش نمیدهد و با بقضی میگوید؟ افسوس که باید در اوایل جوانیم طناب سرد دار را بر گردنم حس کنم محکوم به اعدام شده ام زیر زنا کرده ام الهه با غمهایش وارد سلولش شد. + نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 11:36 توسط شبحی نا ارام |
یک داستان کوتاه ولی بیار زیبا از طرف یکی از دوستانم به دستم رسید که در زیر می خوانید . قبلا از دوست عزیزم به خاطر اینکه قسمتی از داستان به لحاظ مسائل اخلاقی حذف شده (البته به کلیت داستان لطمه نخورده) و نیز از سایرعزیزان از این بابت که شاید بیان چنین داستانی از لحاظ اخلاقی درست نیست عذر خواهی می کنم .نام این داستان که آبروی یک فاحشه است . بر پدر و مادر مردم آزار لعنت ... اخه نامرد آزار داری ساعت دو بعد از نصف شب زنگ زدی آژانس میخوای ... ما رو کشوندی تو این بر بیابون ... خدا لعنت کنه ... منو از جای گرم و نرم تو این هوای سرد بلند کردی اووردی اینجا ... که چی بشه ... آخه نمی دونم ... روانی ... تو چه لذتی از آزار مردم میبری ... بر پدر و مادرت لعنت ... اصلا نه ... چرا پدر و مادر بیچاره ات ... بر خودت لعنت ... آخه ماه رمضونه نا مسلمون ... حمید همین جور فحش میداد و از لابلای سنگلاخ کوچه باریکی که دور تا دورش را باغ و درخت احاطه کرده بود عبور میکرد حالا شماره تلفنت تو آژانس هست ... بزار برسم ... تا آدرستو از مخابرات نگیرم ول کن نیستم ... مگه دستم بهت برسه . پاش داشت یخ میکرد ... هوای اون شب خیلی سرد شده بود ... سوز بدی میومد ... کوچه خلوتی بود تقریبا در حاشیه شمالی شهر ... پرنده پر نمی زد ... انگار هیچ آدمی دور و بر نبود ... فقط صدای باد بود که لابلای درختای چنار می پیچید ... ماشین رو سر کوچه پارک کرده بود ... از دور که ماشین رو دید خیالش راحت شد ... قدمهاشو تندتر کرد ... سر کوچه که رسید درست روبروش جوب بزرگی بود ... ترسید اگه بپره بیفته توش ... واسه همین به سمت بالای جوب شروع به حرکت کرد ... بلکه پل عابری ... چیزی باشه ... یعنی من از کجا اومدم که حالا نمی تونم اونور برم ... کمی جلوتر که رفت جوب باریکتر شد ... می تونست از روی اون بپره... چقدر تاریک بود ... پاش و لب جوب گذاشت و آماده شد که خیز برداره ... ناگهان حس کرد دستی از داخل جوب محکم پاشو گرفت ... از وحشت نعره ای زد و روی خاک افتاد ... زبانش بند اومده بود و سعی میکرد با لگد پاش و رها کنه ... ه ه ه ول ... ول کن ... اما دست محکم او را گرفته بود ... پاهایش به شدت می لرزید ... مستقیم به جوب و دست خونینی که پایش را رها نمی کرد خیره شد ... بیکباره سر یک زن از جوی آب بالا امد و روی خاک افتاد ... سرش را گوش تا گوش بریده بودند ... سر تقریبا تلو تلو می خورد و هر لحظه ممکن بود که از بدن جدا شود .. حمید قالب تهی میکرد ... زن با صدای خفه ای خرخر میکرد ... ک ... م ... ک دستان زن شل شدند . انگار تمام نیروی خود را جمع کرده بود که همین را بگوید ... حمید که پایش آزاد شده بود .. برخواست و از روی جوی پرید ... مثل برق خود را به ماشین رساند ... مرتب صلوات می فرستاد .استارت زد و پایش را روی پدال گذاشت ... وقتی از کنار زن میگذشت ... کمی آرام کرد ... انگار مرده بود ... حرکتی نمی کرد ... ترمز کرد ... دخترک ته مانده نیروی خود را جمع کرد صورتش را به سمت اتومبیل چرخاند و دست چپش را بسمت حمید باز کرد ... و با نیروی تمام فریاد زد کمک ... ک ... م ... ک ... حمید هر چه کرد نتوانست پدال را فشار دهد ... ترسش کمتر شده بود ... دختری بیست و دو سه ساله که سراپایش غرق خون بود ... معلوم بود دقایقی دیگر خواخد مرد ... تردید داشت خدایا چکار کند ... نکند دام باشد ... اما نه ... چه دامی ... دخترک را سر بریده بودند ... اطراف خود را نگاهی انداخت ... خبری نبود ... دستگیره را کشید و آرام پیاده شد ... بسمت دختر رفت ... خانوم خانوم اگه زنده ای ؟ اگه زنده ای دستاتو تکون بده ... انگشتان دختر به آرامی باز شد و بسته شدند ... مثل اینکه زنده اس ...بسرعت صندوق را باز کرد ... چادر ماشین را برداشت و روی صندلی عقب انداخت ... بسمت دختر رفت و داخل جوب پرید ... وای چه وضعی داشت ... چقدر وحشتناک ... دستش را به آرامی زیر سر و گردن دختر برد و با دست چپش جفت پاهای او را بغل کرد... یا علی ... یا علی ...دختر سبک بود تقریبا شصت کیلو شاید کمتر و ... بلندش کرد و به طرف سینه بالا اوورد ... مثل اینک زیر لب چیزی میگفت گوشش را نزدیک دهانش برد یا ... فا ... ط ... مه ... ز ... ه ... ر ... ا ... (ادامه مطلب رو دنبال کنید وگرنه از دستتون میپره......) + نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 16:43 توسط شبحی نا ارام |
مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... . ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده ." خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند . تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند " + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 9:7 توسط شبحی نا ارام |
|
| |||||